رفته بودم رادیو. توی اتاق طنز، کنار پنجره نشسته بودیم که فوران مایعی از طبقه بالا توجهمان را جلب کرد. مهدی تا کمر از پنجره خم شد اما نفهمید منبع آن فوران کجاست. داشت غر می زد که من گفتم:" به پیوستن قطره ها به همدیگر نگاه کن و لذت ببر!" گفت:" آخر می ترسم اگر بفهمی منبعش چیست از لذتت کم بشود!"
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 20:3  توسط مجهول
|
