حسام totti و دون دون از رشت:"شباهت دخترها با موبایل سامسونگ چیه؟...
این که هردوتاشون خنگن!"
مجهول:"شباهت پسرها با موبایل نوکیا چیه؟...
این که هربلایی هم که سرشون بیاد آنتنشون قطع نمی شه!!"
***
اون قدر همه اصرار کردن تا یه آف send to all گذاشتم که:
!barobachz migan off beza. inam off
بهترین جواب را baby girl به من داد اما نمی تونم اون رو اینجا بیارم!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 23:12  توسط مجهول
|
بعضی ها توی نامه هاشون چیزای بانمکی تعریف می کنن که قابل چاپ نیست ولی اینجا که می تونم بیارمشون!
یکی ازبچه ها این خاطره رو فرستاده:
" یه روز تو دوران دانشجویی دوستم ازمن خواست باهاش برم خونه نامزدش که اون هم دانشجو بود و خونه داشت و یه همخونه به اسم مرتضی.من هم قبول کردم.جات خالی این قدر گفتیم و خندیدیم که نگو.اونا قلیون می کشیدن و من که از دود خوشم نمی آد پنجره رو بازکردم تا دود بره بیرون.
بعد دوستم و نامزدش رفتن تو اتاق خودشون.من هم قلیون رو از مرتضی گرفتم و گفتم:"دیگه کارای غیرقانونی بسه، پاشو بریم توی هال، مُردم از سرما." اون هم قبول کرد، خوب تر ازشما نباشه بچه خوبی بود.رفتیم کنار بخاری روبه روی هم نشستیم.مرتضی دقیقا راست اتاق دوستش نشسته بود طوری که هروقت می خواستم نگاهش کنم، ناخودآگاه چشمم به درنیمه بازاتاق اونا می افتاد ـ من هم که هرکس باهام حرف می زنه باید تو دهنش نگاه کنم! ـ ازاونجا که توی اتاق دیده نمی شد...نه... از اونجایی که من خیلی محجوبم، هی چشمم رو می چرخوندم تا چیزی نبینم، ولی خدایی چیزی هم معلوم نبود.با این حال با خودم فکر می کردم اگه چیزی دیده بشه چقدر زشته، اصلا چرا در رو نبستن؟
حالا قیافه من رو تصورکن که هی سرخ و آبی و بنفش می شدم.
مرتضی قیافه من رو دید و برگشت پشت سرش رو یه نگاه انداخت وفهمید قضیه چیه. واسه همین داد زد و به دوستش گفت:"ما تو هالیم، در رو ببند بی حیا!"
یهو صدای دوستش بلند شد که:"اِ...شما هم؟!! ما هم تو حالیم، خودت در رو ببند!"
***
یکی از بچه ها تو نامه ش نوشته:" مجردی باحال تره. ازدواج سیخی چند؟"
در جواب ایشان باید تذکر بدم که واحد ازدواج،"سیخ" نیست، اگر هم باشه باید دید طرف چه جیگریه بعد قیمت رو تعیین کرد!!
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 17:36  توسط مجهول
|