تبليغاتX
یادداشت های یک آدم مجهول

یادداشت های یک آدم مجهول

بدون شرح!

به بعضی از سوالات شما نمی شود با صراحت توی مجله جواب داد، مثلا " عشق مومیایی شده " در نامه اش با کلی گلایه نوشته است:" مجهول، چرا به وبلاگم سرنمی زنی؟چرا وقتی به ... تولدش را تبریک گفتم، جوابم رو نداد؟ چرا بچه هایی که خودشون از من درخواست add کرده بودن، دیگه برام پیغام نمی دن؟
چرا بچه ها فکر می کنن عشق مومیایی شده، یعنی من، توی عشقش شکست خورده، درصورتی که من عشق موفقی رو تجربه کردم؟..."

به نظر من ، عشق مومیایی شده ، در جمله آخر، خودش، جواب خودش راداده است.
آخر بنده خدا! ای آی کیوی خالص! ای هوش مصنوعی! وقتی تو عشق موفقی را تجربه کرده ای و خودت برای خودت کسی را داری، دیگران با چه انگیزه و علاقه ای باید با تو ارتباط برقرار کنند؟!! تو الان یک مهره سوخته به شمار می آیی!!( البته به جز برای همان case عشق موفقت!) نه می توانی عاشق دختر دیگری بشوی و نه می توانی با پسرهایی که در عشقشان شکست خورده اند، همدردی کنی!

الان همه می ریزند روی سر من که" کافر همه را به کیش خود پندارد" و " تو چرا این قدر بدبینی؟" و " ما همه خواهر و برادریم!!"و ازاین حرف ها.
خوب، اگر این طور است خودتان جواب این بنده خدا را بدهید. حالا من وقت ندارم و اصولا خیلی کم به وبلاگ بچه ها سرمی زنم ، ولی شما...خانم! چرا از تبریک تولد این بنده خدا یک تشکر خشک و خالی هم نکردی؟ آقایان... و...! شما چرا او را اول add کردید، ولی بعد، رد کردید؟؟

***
شنیده ام که بعضی هایتان مثل علاف ها می نشینید درباره هویت من باهم چت می کنید! فلسفه وجود صفحه مجهول، مجهول ماندن صاحب آن است. حالا گیریم من را کشف کردید و بساط صفحه هم برچیده شد یا من هم مثل مجهول قبلی، سکان آن را دادم دست یک بنده خدای دیگر و رفتم، شما به چی می رسید؟؟
اگر همین پیگیری و جدیتی را که برای شناسایی من به کار می برید ، برای درس خواندن به کار ببرید، پس فردا مثل" پشت کنکوری"نمی شوید و برای همراز مجله نامه نمی نویسید!

***
شنیده ام پدر"مسعود پوریا" در بیمارستان بستری است و به دعای خیر شما احتیاج دارد.
بیماران را فراموش نکنید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 21:42  توسط مجهول  | 

مدتی نبودم. رفته بودم زیارت!
ازآنجا برای بروبچز sms زده ام که چه دعایی می خواهید برایتان بکنم؟ ( می خواستم فضولی ام را هم اقناع کنم این وسط!!)
افشین حسین خانی جواب داد:" دعا کن فرزاد ( حسنی) آدم بشود!"
نوشتم:" نگفتم معجزه که! گفتم دعا!!"

***

حالا که آمده ام تهران، فهمیده ام آنها درآن ساعت با هم بوده و به اتفاق جوابم را داده اند!! دیگر کسی نگوید فرزاد ازمن حاضرجواب تر است ها!

***
این مطلب را می خواهم در شماره نوروز هم بگذارم برای آنها که به اینترنت دسترسی ندارند. فردا دادتان درنیاید که مطلب تکراری است، گفته باشم!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 9:30  توسط مجهول  |