1.
خوب است بعضی ها هستند که نوشته های آدم را کنترل کنند و جلوی زبانش را ـ آنجا که ممکن است دردسرساز شود ـ بگیرند. نوشته های من هم بازبینی و به ندرت سانسور می شوند که گاهی واقعا لازم است... گاهی هم دلیلش را نمی فهمم. به هر حال از آنجا که اگر مشکلی پیش آمد پای دیگران هم گیر است، آنها حق دارند چیزهایی را که ممکن است به نظر خودشان مشکل دار باشند حذف کنند.
امروز چندنمونه ازاین حذفیات را برایتان می گویم! آنجاها که بارنگ قرمز نوشته ام سانسور شده اند.خودتان بنشینید به عنوان تمرین، آنها را بر اساس حذف لازم و غیرلازم طبقه بندی کنید!
***
ساقی الترقه:" اول به بچه ها بگو یه هورا برام بکشن، جون تازه واردم."
ـ اشتباه گرفتی داداش ، اونجا صفحه معلومه که هورا می کشن.اینجا چیزای دیگه می کشیم، می خوای؟!
***
آرزو شیطونک از دلیجان:"مجهول چشمات مثل دریاست.اگه اجازه بدی می خوام جورابامو توش بشورم. قول می دم از کف استفاده نکنم تا چشمات نسوزه."
- باشه، به جای کف، از تف من استفاده کن!
***
پنجشنبه بازار
یکی از دوستانم برایم SMS فرستاد که :" کمک! من سرکلاس خوابم گرفته."
فکر کردم چه کمکی می شود به کسی کرد که سر کلاس خوابش گرفته؟
در نهایت برایش نوشتم:" لا لا لا لا... گل فندق.. باباش رفته سر صندوق..."!
۲.
بروبچز ، لطفا بهترین جوابی را که تا حالا به نامه ها داده ام ذکر کنید. خودم بعضی وقت ها از جوابی که به کسی داده ام تا یک ساعت از خنده بنفش می شوم!
۳.
این را فقط برای آن نوشتم که تا سه نشه بازی نشه!
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 18:56  توسط مجهول
|
من مجهولم. گاهی وقت ها آن قدر مجهولم که خودم هم به خودم شک می کنم!
همین دیروز یکی از برو بچز به من گفت:" صدای تو از فرکانس پایین، قدرت دارد تا فرکانس بالا!" یعنی هم می توانم ملایم حرف بزنم و هم به طرز وحشتناکی بلند و بم!
در مجله هم نوشته بودم که یک بار پیرمردی که بینایی اش کمی ضعیف شده بود، نتوانست تشخیص بدهد که من دخترم یا پسر!
به اقتضای مجهولیت(!) گاهی ادای جنس مخالفم را درمی آورم و می بینم که چقدرخوب می توانم نقش بازی کنم!
زود ذهنتان نرود به آنجا که ازآن متلک های دست هشتم بگویید که مثلا:" لابد دوجنسی هستی"و...
اتفاقا من این وضعیت را مدیون شما هستم.( شما: کدام وضعیت؟!)
این که هرکدام ازشما با برداشت خاص خودش از جنسیتم با من ارتباط برقرار می کند، به من کمک کرده که هردو گروه دخترها و پسرها را به خوبی بشناسم.
درپس پرده مجهولیت! چیزهای زیادی ازشما یاد گرفته ام و اگر نگذارید به حساب سوسول بازی و تعارف تکه پاره کردن، باید بگویم که همه تان را خیلی زیاد دوست دارم، شما را که ذهنتان آن قدر پاک و پرمهر است که عیبهای مرا ندیدید. درحالی که می توانستید یک آدم مجهول را خبیث ! تصور کنید، اورا دوست خودتان فرض کردید و به دلهایتان راهش دادید. از زبان درازیهایش متنفر نشدید و دوستش دارید.(شما: حالا کی گفته این جوریه اصلا؟!)
مجهول بودن را دوست دارم. اینکه بدون دانستن خیلی چیزها و بی توقع ، همدیگر را دوست داشته باشیم، دوستیمان را ارزشمندتر می کند.قول می دهم اگر یک روز خواستم از مجله بروم حتما خودم را معرفی کنم اما درحال حاضر، تلاش بعضیها برای شناختن من اذیتم می کند.چرا آنها مرا همین طور که هستم قبول ندارند؟(شما: حالا گریه نکن مجهول، بزرگ می شی یادت می ره!)
به علاقه دیگران برای مجهول ماندن احترام بگذارید!
بگذارید مجهول بمانم!
حالا ملت دوباره می گویند:" وا...(!) این خودتی مجهول؟؟ چقدر آروم شدی!!..."
بابا، به خدا من اگر بخواهم می توانم آدم خوبی باشم!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 17:28  توسط مجهول
|
نمی دانستم چی بنویسم بگذارم این تو (!) که کامنت های پست قبلی ام را خواندم و سوژه خودش آمد! یک آقایی آمده ادعا کرده که از داشتن خواهرهای گل ِ از پدر سوا از مادر جدا(!) لذت می برد و یک جماعتی هم آبجی اش شده اند و هی داداش داداش می کنند!
من هرکاری می کنم نمی توانم این قضیه خواهر و برادری خارج ازخانواده را درک کنم.
آقا مگر شما خودتان خواهر ندارید؟!!
اگر می خواهید بگویید ارتباط ما یک ارتباط سالم است، خب بگویید دوستان خوبی هستیم.(نکند از انگ دوست دختر و دوست پسرش می ترسید؟!) آخر همین جور کشکی که آدم خواهر و برادر این و آن نمی شود.
شما مثلا به هم محرمید که به هم می گویید داداش یاآبجی؟! اگر پیش آمد و لازم شد(!) با هم ازدواج کنید آن وقت چه خاکی به سرتان می ریزید؟!! آهای داداش مصنوعی!فردا که آبجی هایت ازدواج کردند جرات داری به عنوان برادر زن بروی خانه شان؟!
من نمی گویم این الفاظ خیلی اشکال دارند.می دانم که هرکدام ازما داریم یک گوشه ایران زندگی می کنیم و شاید هیچ وقت هم همدیگر را نبینیم. اتفاقا خوب است که ازاین راه دور ما خودمان را مثل یک خانواده بزرگ بدانیم ولی... بیگانه را به همین راحتی ها به خانه راه ندهید خب!
دلتان می آید به همین راحتی یک سری چندتایی! آدم را بچینید هم ردیف خواهرها و برادرهای اصلیتان؟ کنار آنها که جانتان به جانشان بسته است؟ آنها که اگر تب کنید برایتان می میرند؟ همیشه موقع رویارویی با مشکلات کمکتان کرده اند، کمک راستکی،نه فقط گوش دادن به درد دلتان از راه دور؟ با هم یک عالمه خاطرات مشترک زیر یک سقف دارید؟
پدر و مادرتان یکی است؟...
اگرهم خواهر یا برادر تنی واقعی! ندارید،یا دارید و با آنها رابطه صمیمانه ای ندارید،فکر نکنید هرکسی می تواند نقش آنها را برایتان بازی کند. چی؟ اگر یکی پیدا شد و بازی کرد؟... خب، تازه می شود یک دوست خوب!
خلاصه گفته باشم، اگر بعضی ها به من می گویند داداش یا عمو یا خاله! یا دایی مجهول، اشکالی ندارد... ولی من در درجه اول خودم را دوست همه شما می دانم.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 18:15  توسط مجهول
|
بعضی ها از سرمایه گذاری روی من نا امید شده و برای مادرم نامه می فرستند!!
شاید چون از مادرم تعریف کرده ام که آدم باحالی است به فکرشان می رسد که از طریق او وارد شوند! اما این که مادرمن به آهنگهای فریدون - یا بدترازآن آهنگ Nothing else matter از متالیکا!!! - علاقه دارد ( آخه کدوم مادری به این تیریپ آهنگهای خفن علاقه داره؟ مادرهم مادرهای قدیم!!) دلیل نمی شود که اگر کسی به او گفت بچه ات را دوست دارم و بیا من را برایش بگیر ، تشویقش هم بکند ها! ازما گفتن بود.
البته منظورم نامه هایی که چاپ می شود و تابلوست که طرف شوخی می کند و شوخی اش هم درحد همان صفحه مجهول است و من هم به شوخی جوابشان را می دهم ، نیست ها... پشت پرده خبرهای دیگری هست!
الان یک عده می گویند این حرفها همه اش شو خی است و جو تو را نگیرد و... اما می ترسم شوخی شوخی جدی بشود! باورکنید نامه هایی دارم که ... ناگفتنش بهتراست!( شیطونه می گه چندتاشونو بذارم تو وبلاگ! لحنم تو این پرانتزا خودمونی می شه، این نفس خبیثم بید!)
البته من این قضایارا هم به شوخی برگزار می کنم وامیدوارم همه بی منظور باشند! واقعا نمی فهمم بعضی ها چطور می توانند آرزو کنند با کسی که اورا ندیده اند و حتی از جنسیتش بی اطلاعند ازدواج کنند؟
حالا من که کاره ای نیستم، بعضی ها دورادور عاشق بازیگرها و فوتبالیستها و آدمهای معروف می شوند. هروقت به رادیو می روم یک گونی نامه آمده که اغلبشان مال... خودتان می دانید مال کیست! خودم شاهد بودم که بعضی ها چطور زنگ می زنند به اوشان و گریه می کنند که " توروخدا، شما بیا من رو ببین حالا... شاید خوشت اومد"!!
بابا نکنید این کارها را، خوبیت ندارد.در شان دختر ایرانی نیست.بگذارید مردم هم زندگیشان را بکنند!( چیه؟ پسرا نیششون رو ببندن. پاش بیفته از دخترا بدترن! بیا ببین چه نامه هایی می نویسن واسه خانم فمینیست!)
( راستی چرا این جوریه؟؟)
+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 16:19  توسط مجهول
|
بروبچز عزیز!
لطفا توقعتان را بیاورید پایین.من آدم کم مشغله ای نیستم که هر روز بیایم اینجا مطلب تازه بگذارم. شما که فکر نمی کنید امورات زندگی من با حق التحریر همان دو صفحه ناقابل می گذرد؟!
***
آقا ذبیح! من چرا باید گروه وبلاگ نویسان رضا را تحریم کنم، آن هم درحالی که همه آنها از خوانندگان صفحه من هستند؟!
***
بعضی ها فکر می کنند من یکی از بروبچه های رادیو هستم: افشین حسین خانی، فرزاد حسنی، الهام زرتاختی(نه!)، رضا ساکی... و مانند اینها.
البته من با بعضی ازآنها دوستم ولی حاضرم به مجهولیتم قسم بخورم که هیچ کدامشان نیستم!
اتفاقا همین الان از رادیو می آیم. فرزاد نبود. رفته بود سرصحنه سریال "پایان پادشاهی" که طبق روال پارسال قرار است در ایام دهه فجر از تلویزیون پخش شود. اما افشین بود و با هم به تلفن های یکی از برنامه هایشان جواب دادیم تا بعدا از رادیو پخش شود. (قابل توجه آنها که فکر می کنند فرزاد به جای من به نامه هایشان جواب می دهد و خودم نمی توانم این قدر حاضرجواب باشم!)
آیا من زرتاختی؟ آیا صدای من آن قدر لوس؟ آیا من مجری؟ اگرمن فرزاد بودم آیا من مجهول؟ آیا من دختر؟ آیا پسر؟ آیا قرص آبی چروک لازم؟؟!(این تیریپ حرف زدن مال همان بروبچز رادیوست البته!)
گفتم قرص آبی، یادم آمد یک نفر توی نامه اش پرسیده بود داستان این قرص آبی چیست؟ همین جا بگویم که این قرص را روان پزشکان تجویز می کنند برای آن کسانی که اموراتشان از محل اجاره بالا خانه شان، می گذرد!
وقتی می آمدم خانه، توی ماشین چندتا از نامه های شما را خواندم. " سپیده برگ بیده" ۴ تا نامه همزمان فرستاده بود. نامه های " فانی" از تهران آن قدر کت و کلفت، و خطش آن قدر عجیب و غریب است که فقط دوسه روز طول می کشد تا بر تردیدم غلبه کنم که آیا بازشان کنم یا نه! با این که تینا calm خیلی ترو تمیز می نویسد همیشه نگران خط خوردگی های نامه است که هیچ وقت توجه مرا جلب نکرده اند! ... همیشه هم لواشک برایم می فرستد. من هم همیشه او و مهلا مارال و بقیه دوستان رامشیری را با هم قاطی می کنم!
حالا هم که جنازه ام آمده پای کامپیوتر و دارد مطلب می نویسد...چه شود؟!
برایم بنویسید که دوست دارید اینجا چطور مطالبی بخوانید.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 19:5  توسط مجهول
|
این قدر بعضی ها از جمله معلوم و ارمغان به من گیر دادند که آخرمجبور شدم اینجارا راه بیندازم.آنها فکر می کنند من با این کار متمدن می شوم!! گفتم پس خودتان کارها را ردیف کنید تا من یک مدت به صورت امتحانی با طرفدارانم!( که برخلاف طرفداران دیگران، احتمالا می خواهند سربه تن من نباشد!!) ازطریق وبلاگ در ارتباط باشم ببینم اصولا این کار چه مزه ای دارد تا بعد...
توضیح آن که من خود خود آدم مجهولی هستم که در مجله جوانان امروز دوصفحه دارد و درآن دوصفحه همه گونه حرکات ژانگولر انجام می دهد بلکه حس کند مفیداست!
(چه هدف احمقانه ای! خب،گاو هم مفید است!!)(پرانتز۲:آی حال می کنم با خودزنی!) آهان! اینجا یک فایده دیگرهم دارد و آن این که می توانم جوابهایی را که توی مجله نمی توانم به دلیل پاره ای ملاحظات بیاورم، اینجا بیاورم!...چه شود!
شایدهم این مدل ارتباط به مذاقم خوش آمد و یک کارهایی کردیم کارستان.
تا اطلاع ثانوی همه چیز فقط در حد امتحان است: یک، دو، سه...امتحان می کنیم...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 18:13  توسط مجهول
|