در بین جواب های بچه ها به سوال" آیا دوست داشتید می توانستید با کله راه بروید؟ چرا؟"، یک دختر خانم، جواب جالب ولی غیر قابل چاپی داده بود:" نه، چون در آن صورت نمی توانستم دامن بدون شلوار بپوشم!"
یک نفر در یک کامنت خصوصی برایم نوشته:"مجهول، عجیجمی"!
یعنی عزیزش هستم! می خواهم صد سال سیاه نباشم!
من نمی فهمم این دخترهای دبیرستانی تا کی می خواهند با کفش پاشنه دار روی زبان مادری راه بروند؟ ![]()
فکر می کنند دختربچه اند:"سلام عسیسم"! یا "میسی"!
همین که خیلی از کلماتمان فارسی نیستند به اندازه کافی بد هست و بدتر از آن این که این عادت زشت را بین پسرهای نوجوان هم دیده ام.![]()
یک نفر این لوس بازی ها را برای من معنی کند!
فضای مجله ما به هیچ وجه رقابتی نیست. آدم را تنبل می کند. انگار مطلب خوب و مطلب بد با هم فرقی ندارند. کمتر کسی سعی می کند در صفحه خود که سال هاست با یک ریتم خاص چاپ شده است، تنوعی ایجاد کند. من اگر برای صفحه مجهول، هرچند وقت یک بار ابتکاری نزنم دیگر حال نمی کنم ادامه اش بدهم، حالا این ابتکار، چه چاپ تصورات شما از من باشد چه جمعه بازارهای مرتبط با امام زمان و چه انتخاب عکس هفته.
بعضی صفحه ها تاریخ مصرف کمتری دارند اما به این نکته توجهی نمی شود.
تعداد صفحاتی که تالیفی و گردآوری مطالب از این طرف و آن طرفند ـ و شما با خرید یک کتاب یا دنبال کردن اخبار روز در رسانه های دیگر می توانید به تمام اطلاعاتشان دست پیدا کنید ـ زیادتر شده است، همین طور تعداد صفحه های ضعیفی که کمترین نشانی از حرفه ای بودن در خود ندارند، که اگر زیادتر از حد معمول حرفه ای باشند دوام نمی آورند!(صفحه کاریکاتور ساسان خادم را یادتان هست؟)
شاید این کاری که من دارم می کنم خودزنی باشد اما نمی توانم نگویم که اینجا انگیزه های آدم از بین می رود، جوری که من بهش می گویم نخبه کشی!همان اتفاقی که داشت برای خانم فمینیست هم می افتاد و اخیرا او سعی کرده جلویش را بگیرد و دوباره با انرژی بیشتری کار کند.
من هم می توانستم به عنوان یک خواننده معمولی مجله در موردش نظر بدهم. نه مگر؟
خبردار شدم که عموی فرزاد حسنی به دیار باقی شتافته.
به فاتحه ای روحش را شاد کنید، خدا رفتگان شما را هم بیامرزد.
یکی از مطالب چاپ نشده در صفحه مجهول:
یکی از بروبچزفامیل، در میهمانی منزل ما، مدام خودش را لوس می کرد و مثلا می گفت:" من عادت دارم ساعت پنج عصر، آب پرتقال بنوشم..." یا:"من عادت دارم چای را فقط با کیک شکلاتی بخورم."
مامان گفت:"اینجا که می آیی عادت هایت را کنار بگذار." اما من که دهانم آب افتاده بود، گفتم:" نه... اینجا که می آیی عادت هایت را هم با خودت بیاور!"
مشکل این مطلب چه می تواند بود؟!
